جشن تولدی پر از فرزند شهید+عکس

این تصویر مربوط به جشن تولد یکی از فرزندان شهداست که فرزندان شهدای دیگر نیز در آن حضور دارند. این تصویر در تاریخ آبان 63 گرفته شده است.


  انگار همین دیروز بود. در یک چشم به هم زدن 29 سال گذشت. ولی واقعا روزهای به یاد ماندنی در زندگی ایرانی ‌ها داشت رقم می خورد. سال های دهه 60 هر روزش یک خاطره شیرین است. یادتان هست آن روزها پوشیدن لباس سبز و خاکی، آن هم با آرم سپاه پاسدران. آخر لذت و بزرگی بود، کلی عشق می‌کردیم. 

حالا از همون روزها یک تصویر به دستمان رسیده از جشن تولد یکی از همون بچه‌های دهه 60. اطلاعات چندانی از این جشن نداریم، فقط می‌دونیم به غیر از دوتا ازبچه‌ها، مابقی فرزند شهید هستند که باباهاشون یا قبل از تاریخ این عکس و یا بعدش به شهادت رسیده‌اند. 

الان که بعضی از افراد به بیان کردن خاطرات دروغ از امام خمینی(ره) پرداخته‌اند و به خانواده شهدا توهین می‌کنند، گفتیم از امروز ما هم تصاویر فرزندان شهدا رو منشر کنیم.  

 

به تریتب: 1- فاطمه عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 2- حمیدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان)  3- رضا عسکری 4- سید مهدی دستواره(فرزند شهید سید محمدرضا دستواره ) 5- احمدرضا عبادیان(فرزند شهید محمد عبادیان) 6- داود کریمی(فرزند شهدی عباس کریمی) 7- علی پازوکی(فرزند شهید اسدالله پازوکی) 8- خانم اکبری

 هر کدام از این بچه ها در حال حاضر برای خود آقا و خانمی شده‌اند که در طول زندگی روزمره در کنار ما زندگی‌ می‌کنند. 

 سردار شهید عباس کریمی قهرودی، فرمانده لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

  سردار شهید محمد عبادیان، مسئول تدارکات لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 

سردار شهید سید محمد رضا دستواره، قائم مقام لشکر 27 محمدرسول الله(ص

 

  سردار شهید اسدالله پازوکی، فرمانده گردان حمزه لشکر 27 محمد رسول الله(ص)

 روح همگی شهدا شاد.

20 سال پیاده‌روی در کویر سوزان برای اثبات عشق مادرانه + عکس



فاطمه شاهوردی مادر شهید پرویز شهیکی برای زیارت مزار مطهر فرزندش هر هفته ۱۰ کیلومتر راه را در کویر سوزان ریگان طی می‌کند تا عشق مادرانه‌اش را اثبات کند.
 

به گزارش  فارس، فاطمه شاهوردی مادر شهید پرویز شهیکی ساکن روستای علی‌آباد پشت‌ریگ شهرستان ریگان است که فرزند شهیدش در روستای محمدآباد دهگاوی شهرستان فهرج دفن شده است.

این مادر شهید با توجه به عشق و علاقه‌ای که به فرزند شهیدش دارد هر پنجشنبه از مسیری ریگ‌زار و سخت‌گذر در گرمای طاقت‌فرسای تابستان  و در سرمای سوزناک زمستان به مدت 20 سال به سمت قبور مطهر فرزند شهیدش می‌رود.

مادر شهید شهیکی مسیر 10 کیلومتری را در سخت‌ترین شرایط در آب و هوای گرم و یا سرد، توفان‌های شدید شن و مسیر صعب‌العبور تنها به عشق فرزند شهیدش به مدت پنج ساعت طی می‌کند.

 

این مادر بزرگوار در این مسیر طولانی عکس شهید، مقداری آب و آذوقه را به همراه خود دارد و هر کجا خستگی راه وی را خسته کند، استراحتی اندک می‌کند و سپس به راه خود ادامه می‌دهد.

مادر شهید پرویز شهیکی به همراه خود تسبیحی دارد و با شمردن دانه‌های آن ذکر صلوات و دیگر ذکرها را زمزمه می‌کند.

عکس پسر شهیدم خستگی را از تنم بیرون می‌کند

این مادر شهید هدف از این کار را عشق و علاقه به فرزند شهیدش ذکر کرد و اظهار داشت: به مدت 20 سال است که این مسیر را هر هفته طی می‌کنم و با توجه به اینکه عکس شهید همیشه همراهم است، خسته نمی‌شوم. 

فاطمه شاهوردی بیان داشت: بلندترین تپه‌های شنی دنیا در مسیرم وجود دارند، اما هر هفته از این تپه‌ها عبور می‌کنم و به مزار مطهر فرزند شهیدم می‌روم.

توصیه شهید شهیکی به برادران و خواهرانش

وی افزود: هر زمان فرزندم از جبهه می‌آمد به برادران و خواهران خود می‌گفت به عبادت خدا بپردازند و نمازتان را اول وقت به جا آورید. مادر شهید شهیکی تنها آرزویش را دیدار با مقام معظم رهبری بیان کرد. 

 مادر شهید شهیکی رسیدن به فرزندش را با پای پیاده ترجیح می‌دهد

دهیار علی‌آباد پشت‌ریگ ریگان به خبرنگار فارس گفت: چندین مرتبه به این مادر شهید گفتیم که با وسیله نقلیه ایشان را ببریم، اما قبول نکردند و همیشه با پای پیاده این مسیر 10 کیلومتری را طی می‌کنند. 

علی ابراهیم‌پور ابراز داشت: با توجه به اینکه این مادر شهید علاقه زیادی به فرزند شهیدش دارد هر پنجشنبه این مسیر را پنج ساعته طی می‌کند. پاسدار شهید پرویز شهیکی در سال 48 در روستای علی‌آباد پشت‌ریگ متولد شد، وی با آغاز جنگ تحمیلی وارد جبهه‌های حق علیه باطل شد در چند عملیات زخمی شد، اما مجدا وارد جبهه شد و در  تاریخ 26 آبان ماه سال 64 در منطقه فاو به درجه رفیع شهادت نائل آمد. 

 


امضاء شفاعت نامه پس از شهادت با خون +تصویر عهدنامه

در عهدنامه نیروهای دیده‌بانی لشکر 22 انصارالحسین(ع) آمده است: با یکدیگر عهد می‌بندیم هر گاه فیض عظمای شهادت نصیب هر کدام از ما گردید و خداوند اذن شفاعت داد، شفاعت دیگر یاران را (منوط به پذیرفتن رسالت خون ما بعد از ما) نماییم.



در چند قدمی شهادت بودند؛ خودشان را آماده می‌کردند برای رفتن تا بقیه بمانند؛ هر کدام از 230 هزار شهید انقلاب و دفاع مقدس سفارش‌های زیادی داشتند، آنها از جان‌شان گذشتند و از ما خواستند تا مطیع ولایت فقیه باشیم، حجاب‌‌مان را حفظ کنیم، از نظر علمی در جهان برتر باشیم، انقلاب اسلامی را یاری کنیم و... رسیدن به تمام خوبی‌ها.

در میان ورق‌های تاریخ دفاع مقدس، عهدنامه‌‌هایی به چشم می‌خورد که همسنگران باهم عهد بستند که راه‌ را ادامه دهند، اگر از این جمع هر کدام شهید شدند، دیگری را شفاعت کنند و این عهدنامه می‌ماند تا روزی که این دوستان دوباره دور هم جمع شوند.

نیروهای دیده‌بانی گردان ادوات لشکر 22 انصارالحسین(ع) در دوم دی ماه 1365 عهدنامه‌ای نوشتند؛ این عهدنامه پیش از عملیات «کربلای 4» نوشته شده بود و برخی رزمندگان آن را در عملیات «کربلای 5» امضا کردند. 

در این جمع از امضا کنندگان، فرهاد ترک، حسین رضایی، حسین سلیمی، علی‌اکبر درشته و علی‌رضا نادری به شهادت رسیدند.

 

 

برای این عکس، یازده صلوات بفرستید


عکسی که می بینید، در بهمن ماه 1364 و در ساحل رودخانه اروند گرفته شده است. نکته جالب توجه در این عکس آن است که از 13 نفری که در آن دیده می شوند، 11 نفر به شهادت رسیده اند.
  عکسی که می بینید، در بهمن ماه 1364 و در ساحل رودخانه اروند گرفته شده است. در عکس، تعدادی از غواصان لشگر25 کربلا، قبل از عملیات والفجر8 دیده می شوند که همگی از اعضای گردان "یا رسول(ص)" هستند. نکته جالب توجه در این عکس آن است که از 13 نفری که در آن دیده می شوند، 11 نفر به شهادت رسیده اند. شهدای حاضر در عکس به ترتیب شماره عبارتند از:
1- شهید محمد ایزدی
2-شهید جمال عسگری
3-شهید منوچهر بلباسی
4-شهید حسن فدایی
5-شهید مهدی رحیمی
6-شهید رمضانعلی حبیب پور
7-شهید قربانعلی یزدانخواه
8-شهید عباس میرزاپور
9-شهید حجت الاسلام مهدی عبدالله پور
10-شهید رضا حق پرست
11-شهید حسینعلی فخاری
شادی ارواح حسینی شان، یازده صلوات ختم کنید

کلیپ صوتی: چرا آمریکا قابل اعتماد نیست


کلیپ صوتی: چرا آمریکا قابل اعتماد نیست

رهبر معظم انقلاب در دیدار اخیرشان، دولت آمریکا را دولتى غیرقابل اعتماد، خودبرتربین، غیرمنطقى و عهدشکن و سخت در پنجه‌ تصرّف و اقتدار شبکه‌ صهیونیسم دانستند.

به همین مناسبت پایگاه اطلاع‌رسانی حضرت آیت‌الله العظمی خامنه‌ای به مرور سابقه‌ بیانات ایشان درباره‌ صفات «غیرقابل اعتمادی»، «خودبرتربینی»، «غیرمنطقی‌ بودن»، «عهدشکنی» و «در تصرف صهیونیست‌‌ها بودن» دولت آمریکا پرداخت.

لینک دانلود


وقتی حیثیت شیطان بزرگ در خلیج فارس بر باد رفت


روایت مردی که یک تنه ناوهای فوق مدرن آمریکا را تحقیر کرد + فیلم

جمهوری اسلامی ایران تجربه رویارویی مستقیم با ناو‌های آمریکایی در خلیج فارس در جریان جنگ تحمیلی را داشته است که از آن جمله ماموریت‌هایی است که به فرماندهی دلاور شهید «نادر مهدوی» و گروه چند نفره تحت امر وی در سال 66 واگذار شد؛ شهید نادر مهدوی با همراهی اندک همرزمانش، خلیج فارس را تا ماه‌ها برای ناوگان فوق‌مدرن‌ آمریکا و متحدانش ناامن کرد و حیثیت نظامی دولتمردان این کشور را بارها به بازی گرفت و کابوسی فراموش نشدنی برای نظامیان آمریکایی به یادگار گذاشت.

 یکی از ماموریت‌های شهید مهدوی در مواجهه مستقیم با ناو‌های آمریکایی، هنگامی بود که نخستین کاروان نفتکش‏‌هاى کویتى تحت پرچم آمریکا و با اسکورت ناوشکن‏‌هاى ابرقدرت غرب، دو روز بعد از تصویب قطعنامه 598 حرکت خود را از سواحل امارات متحده عربى در دریاى عمان آغاز کرد. کاروان اسکورت نفتکش‏‌هاى "گس پرنس " و "بریجتون " - که نام‏‌هاى عربى آنها توسط شرکت آمریکایى عوض شده بودند - با سرو صداى زیادى مأموریت خود را آغاز کرده و به سلامت از تنگه هرمز گذشتند اما، در نزدیکى جزیره فارسى با خطر جدى مواجه شده و نفتکش 400 هزار تنى "بریجتون " با یک مین 270 کیلویى برخورد کرد. بازتاب این حادثه بسیار گسترده بود.

 على‏‌رغم این که آمریکا سعى کرد این حادثه را بى‏ اهمیت تلقى کند اما چنین ضربه‌اى براى حیثیت سیاسى و نظامى آمریکا جبران‏‌ناپذیر بود و مهم‏‌تر از همه این که عملاً ابتکار عمل در خلیج فارس را به دست ایران مى‏‌داد. این رخداد سبب شد که کاروان‏‌هاى بعدى بی‌سر و صدا و تبلیغات و با رعایت پنهان کارى از سواحل کویت به دریاى عمان و بالعکس حرکت کنند، در حالى که همواره خطر مین‏‌ها، قایق‏‌هاى تندرو و موشک ‌هاى کرم ابریشم را احساس می‌کردند.

نادر مهدوی، سرانجام در 16 مهر ماه 1366 پس از آن که ناوگروهِ تحت امرش، یک فروند بالگرد آمریکایی را سرنگون ساخت، با آتش مستقیم تفنگداران دریایی آمریکایی مجروح شد و به اسارت آنان در آمد. سپس در عرشه ناو «یو اس. چندلر» مورد شکنجه قرار گرفته و به شهادت رسید.

 یاد و خاطره شهیدان نادر مهدوی و بیژن گرد گرامی باد.

 

دانلود


«حسن طلا» نجفی است، نه آمریکایی


مادر شهید «حسن فاتحی» می‌گوید: چون موهای حسن آقا طلایی بود، در جبهه به او می‌گفتند «حسن طلا». همین ظاهرش او را شاخص کرده بود و خیلی‌ها پسرم را می‌شناختند.

کم سن و سال بودند، 15، 16 و ... ساله. با آن سن کم‌شان مردی بودند و می‌رفتند تا با اسلام آمریکایی بجنگند. می‌جنگیدند با آنهایی که دین محبت را وارونه نشان می‌دادند و همین 15 ـ 16 ساله‌ها برای همیشه پیروز میدان شدند.

سال‌ها می‌گذرد از رفتنش، ماندش در جزیره مجنون و رجعتش بعد از 12 سال؛ آن هم با موهای طلایی. موهای طلایی که او را خاص کرده و بین بچه‌ رزمنده‌ها به «حسن طلا» معروف شده بود.

صدیقه دُریاب مادر شهید «حسن فاتحی» معروف به «حسن طلا» است؛ این مادر مهربان در گفت‌وگو با فارس از زمان تولد تا رجعت فرزند شهیدش را روایت می‌کند:

شهید حسن فاتحی

* حسن، در نجف به دنیا آمد

پدر و مادرم اصفهانی بودند؛ در کودکی به عراق رفتند و در شهر نجف اشرف مستقر شدند؛ ما هم از کودکی در نجف بزرگ شدیم؛ همسرم مرحوم «جان‌محمد فاتحی» که با برادر و پسرعمویشان به عراق برای کار رفته بودند، در منزل پدرم ساکن شدند؛ بعد از آشنایی با وی ازدواج کردیم.

حسن فرزند پنجم خانواده بود که 20 شهریور 1348 در نجف اشرف به دنیا آمد؛ وقتی او دو ساله بود، در سال 1350 ما را از عراق بیرون کردند و زمانی که وارد ایران شدیم، با توجه به سردی هوا ما را به جیرفت استان کرمان بردند؛ برای همه ما که از عراق آمده بودیم، چادر زدند؛ اطراف مان کوه بود؛ محل موقت زندگی‌مان به قدری جمعیت زیاد بود که یک بار حسن‌آقا را گم کردم و بعد از ساعتی در پشت بلندگو اعلام کردند: «بچه‌ای با موهای طلایی پیدا شده، خانواده‌اش بیایند و او را تحویل بگیرند». بعد از 3 ماه ما را از کرمان به اصفهان منتقل کردند و بعد از 2 ـ 3 سال در شاهین‌شهر ساکن شدیم.

* تا هفت سالگی موهای طلایی حسن‌ را می‌بافتم

موهای حسن، طلایی و خیلی زیبا بود؛ تا زمانی که او هفت ساله بود، موهایش را می‌بافتم و آن را با روبان قرمز رنگ می‌بستم؛ بعد که به مدرسه رفت، موهایش را کوتاه کردم و تا الان نگه داشتم؛ با اینکه دختر هم داشتم اما دلم نمی‌آمد موهای قشنگ حسن را کوتاه کنم.

* سرباز 9 ساله امام(ره) در انقلاب 

پدرم روحانی بود و در واقع تمام اقوام دور و نزدیک ما مذهبی و مؤمن هستند؛ منزل ما نزدیک مسجد محله بود؛ به همراه بچه‌ها برای اقامه نماز و سایر برنامه‌ها به مسجد رفت و آمد می‌کردیم. همین امر سبب شده بود که بچه‌ها با نهضت امام خمینی(ره) آشنا شوند؛ حسن در آن زمان 9 ساله بود و بدون ترس به همراه برادر و دوستانش در پخش اعلامیه و نوارهای امام(ره) شرکت می‌کرد.

بعد از پیروزی انقلاب و آغاز درگیری ضدانقلاب در کردستان، پسر بزرگترم، «جاسم» از مسجد محله به جبهه غرب اعزام شد؛ خیلی نگران بودم؛ خواب یکی از اقوام شهیدمان را دیدم که گفت: «خاله، ناراحت نباش، جاسم‌ات شهید نمی‌شود اما حسن شهید می‌شود».

آن زمان حسن‌آقا با اینکه سن کمی داشت، از نظر جسمی و روحی زود بزرگ شد؛ او قبل از اینکه به جبهه برود، وارد بسیج شد، هر کاری می‌توانست انجام می‌داد و حتی در خیابان‌ها پاسبان بود.

وقتی پسر بزرگترم به سربازی رفته بود؛ حسن در کارخانه هلیکوپترسازی شاهین‌شهر مشغول به کار شد و یک سال در آنجا کار کرد و برای برادر بزرگترش پول می‌فرستاد؛ او با قلب بزرگش احکام الهی را اجرا می‌کرد و در مقابل منافقین می‌ایستاد.

* به من نگفته بود غواصی یاد گرفته

حسن، در بین بچه‌هایم قدبلندتر و قوی‌تر بود؛ چند سالی که از جنگ می‌گذشت او با لشکر 14 امام حسین(ع) راهی جبهه شد و به مدت یک سال در جبهه و گردان غواصی حضرت یونس لشکر 14 امام حسین(ع) حضور داشت.

البته در آن مدت من نمی‌دانستم که حسن‌آْقا دوره آموزش غواصی و ورزش رزمی گذرانده است، چون بچه بود و من فکر نمی‌کردم که دنبال این مسائل باشد.

حتی گزارشگران رادیو در جبهه با او مصاحبه کرده بودند که خیلی با اقتدار هدفش را از جبهه رفتن و دفاع از اسلام بیان کرده بود.

* تافت مو را هم با خودش به جبهه می‌برد

حسن آقا به ظاهر خود خیلی توجه داشت؛ خوش‌تیپ و خوش‌لباس بود؛ در حدی که برای مرتب ماندن موهایش در جبهه، «تافت مو» هم برده بود. چون موهای حسن آقا طلایی بود، در جبهه به او می‌گفتند «حسن طلا». همین ظاهرش او را شاخص کرده بود و خیلی‌ها پسرم را می‌شناختند و بعد از شهادتش دوستان و همرزمان از ویژگی‌ها و شجاعتش برای‌مان تعریف می‌کردند.

شهید حسن فاتحی، نوجوان مو طلایی در جمع نیروهای لشکر 14 امام حسین(ع)

* اگر شهید شدم راه مرا ادامه دهید

او 17 سال بیشتر نداشت و در وصیت‌نامه‌اش برای خواهرانش نوشت: «مثل حضرت زینب(س) باشید»؛ دفعه آخر هم می‌خواست برود، ‌گفت: «اگر من مجروح و زخمی شدم؛ اگر شهید شدم و نیامدم، شما راه مرا ادامه بدهید».

تا اینکه پسرم در 14 دی 1365 و در جریان عملیات «کربلای 4» منطقه ام‌الرصاص به شهادت رسید و پیکرش را نتوانستند به عقب بازگردانند.

وقتی خبر شهادت حسن آقا را آوردند، آخرین عکس او که با لباس غواصی است، داخل ساکش بود و در نامه‌ای هم نوشته بود: «وصیت نامه‌ام در کمدم است».

آخرین تصویر از شهید حسن فاتحی قبل از عملیات

* پسرم را از تار موی طلایی‌اش شناسایی کردم

هر لحظه از عمرم را منتظر آمدن حسن بودم؛ گاهی فکر می‌کردم که او اسیر شده است؛ گاهی می‌گفتم شاید مجروح شده و او را بیمارستان شهرهای دیگر برده‌اند؛ شاید این بچه گم شده است و به خاک عراق رفته و نتوانسته به ایران برگردد؛ سال‌ها از حسن خبری نداشتیم؛ وقتی که اسرا در سال 69 به کشور بازگشتند، سراغ آنها رفتم تا خبری از حسن بگیرم؛ بچه‌های لشکر 14 او را می‌شناختند اما خبری از او نداشتند؛ هر کدام از عزیزان حرفی می‌زدند.

بعد از اینکه خبر دادند او جاویدنشان است، مزار خالی در گلستان شهدای اصفهان دادند؛ وقتی دلم می‌گرفت سر مزارش می‌رفتم؛ پدر شهید هم بعد از 12 سال بی‌خبری از حسن آقا به رحمت خدا رفت و بالاخره چهل روز بعد از فوت همسرم، استخوان‌‌های پسرم را آوردند؛ وقتی برای شناسایی رفتیم، استخوان‌هایش تیره رنگ شده بود؛ پلاکش همراهش بود؛ حتی موهای طلایی حسن روی لباس‌هایش بود.

او وصیت کرده بود که پیکرش را در گلستان شهدای اصفهان به خاک بسپاریم که به به وصیتش عمل کردیم؛ برای او مراسم ختم گرفتیم؛ وقتی دلم می‌گیرد سر مزار پدر شهید می‌روم.

آخرین تصویر ماهواره‌ای از حسن طلا در نیزارها

* اسم حسن که می‌آید دلم می‌لرزد

هر وقت در هر جایی اسم حسن را می‌آورند، پیش خودم می‌گویم: «حتما باز هم خبری از او آوردند؛ شاید خودش برگشته است». علاقه خاصی به حسن‌ آقا دارم؛ بعد از شهادتش خداوند خیلی به من صبر داد؛ وقتی دلم برایش تنگ می‌شود، گریه می‌کنم؛ همیشه در فکرش هستم و دلم می‌سوزد؛ چه می‌شود گفت، خوش به سعادتش دلش می‌خواست شهید بشود که شد.

 

این عکس‌ها حالتان را عوض می‌کند


تصویری که از دفاع مقدس در ذهن خیلی هاست، همان تصاویر رزمنده ها با لباس رزم و سلاح به دست و آرپی جی بر دوش است. اما این، همه جنگ نبود. رزمنده ها هم اوقات فراغت داشتند، کارهای روزانه شان را می کردند و خیلی وقت ها که نیازی به جنگ و دفاع نبود، سلاح هایشان را کنار می گذاشتند و می شدند عین بقیه آدم های پشت جبهه. به کارهای روزانه می رسیدند، ورزش می کردند، مطالعه می کردند. سروصورتشان را صفا می دادند و بعضی های دیگر هم هوای همرزمانشان را داشتند و مشغول کارهای خدماتی می شدند. هرکسی با هرمهارتی تلاش می کرد به رزمندگان دیگر کمک کند. یکی نانوایی بلد بود، یکی کفاشی، یکی خیاط بود و یکی دیگر استاد سلمانی.

 

شاید آغاز هفته دفاع مقدس، بهترین بهانه باشد برای روایت های متفاوت از زندگی مردان شجاع و فداکاری که این حماسه 8 ساله را به نام خود ثبت کردند. عکس هایی که در این گزارش می بینید، روایت متفاوتی از همین ساعت های فراغت در جبهه هاست. بیشتر این عکس ها ی این گزارش از مجموعه های «فرهنگ جبهه» که در همان سال های دفاع مقدس منتشر می شد، انتخاب شده است.

نانوایی صلواتی، با شاطرهایی که تنور داغ نانوایی شهرشان را رها کرده بودند تا نان تازه و داغ به همرزمانشان بدهند

 

این هم خیاطی صلواتی. با عکس هایی که خیاط از قهرمان های زندگیش، دورو بر چرخ کوچک خیاطی نصب کرده است

 

این هم یک کفاشی صلواتی

 

ماشین های دستی اصلاح  را یادتان هست؟ ابزار ساده و کوچکی که در بی برقی، بدجوری به داد می رسید

 

یک آرایشگاه مدرن تر ، البته از نوع صحرایی. با استاد سلمانی که دیوارهای دکان صلواتی اش را هم تزئین کرده

 

شاید با این حمام ها خاک و غبار را از تن شان می تکاندند. اما اخلاق و منش شان همان طوری خاکی می ماند

 

وقتی آشپزها دست به کار می شدند تا یک گروهان یا یک گردان را سیر کنند

 

برای آنهایی که طعم غذاهای جبهه را چشیده اند، این عکس پر از خاطره است

 

فقط یک توپ کافی بود تا بهانه ورزش هم جور شود. حتی با سیم هایی که حکم تور والیبال پیدا می کردند

 

 زیر یک خم همدیگر را می گرفتند تا برای ضربه فنی دشمن، روحیه بگیرند

 

این هم قدرت نمایی پهلوان های ایرانی

 

نقش محبوب روی کلاه ، سفارشی قبل از عملیات

 

نامه نوشتن از جبهه برای مخاطبان خاص.خدا می داند همین صندوق کوچک زردرنگ، چه خاطره هایی در دلش جا داده