تصاویری عاشورایی از یک عملیات

حاج علی فضلی گفت: این عملیات حیاتی است و باید انجام شود. بعد چراغ را خاموش کرد و گفت: هرکه می‌خواهد فردا وارد عملیات شود، دست روی قرآن بگذارد و بیعت کند.

خبرگزاری فارس: تصاویری عاشورایی از یک عملیات

  ما تازه از فاو آمده بودیم و بعد از شهادت هفت نفر از دوستانمون در روز ولادت قمربنی هاشم (ع) در ماموریت مین گذاری در مقابل دشمن، دل و دماغ کار جدید رو نداشتیم. بچه های گردان تخریب لشکر 10 غصه دار بودند. اوایل اردیبهشت 65 مصادف بود با نیمه شعبان، گفتیم با برپایی جشن میلاد حضرت صاحب(ع) روحیه بچه ها عوض بشه و مراسم جشن مفصلی در حسینیه الوارثین بر پا شد. بچه ها سه ماهی بود مرخصی نرفته بودند. شهید زینال الحسینی فرمانده گردان تخریب لشگر ده سیدالشهداء(ع) یک قول هایی داده بود که در صورت موافقت فرماندهی بچه ها به مرخصی بروند.

 

 

اردوگاه فرات، هنگام عزیمت به عملیات، رزمندگان گردان علی اصغر(ع)

برگه مرخصی ها صادر شد و یک تعداد از دوستان رفتند ایستگاه راه آهن اندیمشک تا برای گردان به صورت دست جمعی بلیط تهیه کنند که خبر رسید مرخصی ها لغو شده و گردان به حالت آماده باش صدرصد در آمده. بچه ها یک مقدار دمق شدند. دوست داشتند قبل از ماه رمضون برن تهران و برگردند اما خبر آماده باش با پیغام امام همراه بود که فرموده بود به رزمنده ها بگید جلوی دشمن رو بگیرند و به او امان ندهند. مقر ما که موقعیت الوارثین نام داشت در جاده فکه نرسیده به سایت 5 در معرض خطر هجوم دشمن بود. صدای توپخانه دشمن که منطقه رو به شدت می‌کوبید می‌آمد. نیروهای دشمن به استعداد 2 لشکر پیاده مکانیزه و زرهی با پشتیبانی آتش توپخانه در محور فکه در تاریخ 10 اردیبهشت ماه سال65 تعرض خود را به مواضع پدافندی نیروهای ما آغاز کردند. رزمندگان ارتش که از قدیم پدافند منطقه رو به عهده داشتند غافلگیر شده بودند و دشمن منتظر عکس العمل نیروهای خودی بود تا برای ادامه تعرض تصمیم گیری کنه.

 

شهید اکبرعزیززاده-جاده فکه-محدوده عملیات گردان علی اصغر(ع)

 

در مقر الوارثین همه به حالت آماده باش در آمدند و خبر رسید از فرماندهی لشگر که بچه های تخریب به همراه برادران اطلاعات عملیات جهت شناسایی دشمن به منطقه اعزام شوند.

شب یازدهم اردیبهشت 65 بود که تعدادی از بچه های تخریب و اطلاعات برای شناسایی رفتند شهید سعید صدیق هم رفته بود. وقتی برگشت از حضور پر حجم دشمن در منطقه فکه می گفت. من از سعید در مورد عمق میدان مین پرسیدم و گفت که ما به میدون نرسیدیم و دشمن هنوز وقت نکرده میدان مین و موانع ایجاد کند. صبح روز یازدهم فرمانده لشگر و بعضی از فرماندهان با هلی‌کوپتر منطقه رو توجیه شدند و حد مانور عملیاتی گردان‌ها مشخص شد و مقرر شد از شش محور به منظور باز پس گیری خطوط مقدم به دشمن حمله کنیم.

 

موقعیت الوارثین-رزمندگان تخریبچی شرکت کننده در عملیات

 

دوازدهم اردیبهشت فرماندهان گردان‌ها به مقر فرماندهی لشگر فراخوان شدند. شهید سید محمد زینال الحسینی فرمانده تخریب رفت و بعد از برگشتن از جلسه، برای ما تعریف کرد که همیشه شهید کیانپور که در آن مقطع به علت مجروحیت شهید عراقی مسوولیت اطلاعات عملیات لشگر رو به عهده داشت، وقت توضیح وضعیت دشمن تعداد سنگرها و نفرات مستقر در اونها رو برای فرمانده ها تشریح می‌کرد اما این بار گفت ما به علت نداشتن فرصت، اطلاعات زیادی از دشمن نداریم فقط محدوده استقرار دشمن رو می‌دونیم و من (شهید سیدمحمد)هم گفتم بچه های ما جلو رفته اند و در مسیر به میدان مین نرسیدند. شاید فردا که به دشمن حمله می‌کنیم با میدان مین هم برخورد کنیم.

 

میدان مین و موانع دشمن

 

این حرف ها موجب شده بود فرماندهان با تردید به کار نگاه کنند. این شهید از جلسه آن شب فرماندهان تعریف می‌کرد. اولین فرماندهی که گفت من با این اوصاف گردانم رو در اختیار قرار نمی‌دهم؛ شهید حسین اسکندرلو بود. سایر فرماندهان هم به تبع او از مسوولیت شانه خالی می‌کردند. تا اینکه آقای علی فضلی(فرمانده لشکر) گفت: «برادرها فرمان امام عزیز است که به دشمن امان ندهید. درسته ما از مواضع و موانع دشمن اطلاعاتی نداریم و حق شما فرماندهان است که به محدوده درگیری کاملا اشراف داشته باشید اما ما اگر زود اقدام نکنیم و جلوی دشمن را نگیریم، او به خود جرات میده و به سمت شهرهای ما پیشروی میکنه. ما چاره ای نداریم جز حمله به دشمن. برادرها امشب به تاسی از سرور و سالار شهیدان من نور اطاق فرماندهی رو کم می‌کنم و هرکس تمایل به قبول مسوولیت و ماموریت نداره از جمع بیرون بره و ما باید به تکلیف خود عمل کنیم»

 

پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند

 

شهید سید محمد گفت کار به اینجا که رسید صدای گریه از گوشه کنار بلند شد و در یک لحظه همه جمع یکپارچه گریه می‌کردند که صدای حسین اسکندرلو بلند شد: برادرها هرکسی حاضره در این ماموریت تا پای جان بایسته دستشو جلو بیاره. دست‌ها جلو اومد و روی قرآن قرار گرفت و فرماندهان گردان‌ها هم قسم شدند که امان رو از دشمن بگیرند.

نزدیک غروب روز دوازدهم اردیبهشت بود که گردان حضرت علی اکبر(ع) و گردان حضرت علی اصغر (ع) وارد مقر الوارثین شدند. همه با تجهیزات کامل آمده بودند. مثل اینکه کار خیلی جدی بود. و بچه های تخریب برای مامورشدن به گردان‌ها تجهیزات تحویل گرفتند. وقت گرفتن قرقره طناب معبر، دعوا بر سر این بود که میدون مین هست یا نه و اگر هست عمقش چقدره. این سوال بی جواب بود. شش تیم معبر آماده شد و به گردان‌های حضرت علی اکبر(ع)، حضرت علی اصغر(ع)، حضرت زینب (س)، حضرت قاسم، حضرت قمربنی هاشم (ع) و گردان المهدی مامور شدند. وقت رفتن با هم شوخی می‌کردند که مثلا ما الان مرخصی هستیم و بعضی ها هم برگه مرخصی که هنوز در جیبشان بود به هم نشان می‌دادند. قبل از تاریکی هوا مسوولین گروهان‌ها و دسته ها آخرین تذکرات را به نیروهاشون دادند و ساعت حدود 9 شب بود که گردان‌ها سوار بر ماشین ها به سمت خط حرکت کردند. بچه های تخریب اونقدر شهید سید مهدی اعتصامی رو بوسیده بودند که صورتش سرخ شده بود. از هرکی می پرسیدی احتمال شهادت سید مهدی چقدره؟می‌گفت: سید مهدی پریدنیه. بچه ها رفتند اما در کمال ناباوری با میدان مینی به عمق 200 متر و به طول بیش از ده کیلومتر که دشمن توسط یگان مهندسی خود در مدت 24 ساعت در جلوی مواضعش ایجاد کرده بود مواجه شدند. اول میدان مین دو ردیف مین منور و بعد از آن مین گوجه ای و بعد مین ضد نفرات والمری و بعد از آن مین ضدخودرو سبدی با محافظ گوجه ای و بعد باز مین والمری و سیم خاردارهای پرحجم تا به کمین و خاکریز دشمن متصل می‌شد. یکی از مسیرها حمله به دشمن از کنار جاده آسفالته فکه بود که می بایستی گردان حضرت علی اصغر (ع) در آن محدوده به دشمن یورش ببرد و سید ما تخریبچی گردان حضرت علی اصغر(ع) بود. سید در حین زدن معبر کنار جاده فکه در حالی که طناب معبر می کشید با روشن شدن مین منور بدن نازنینش آماج گلوله های دوشکا قرار گرفت و بعد از این اتفاق آتش دشمن روی معبر گردان حضرت علی اصغر (ع) متمرکز شد و در این لحظه حماسه عاشورایی حاج حسین اسکندرلو آغاز شد.

 

پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند

 

شهید اسکندرلو در حالی که تعداد زیادی از بچه های گردانش زخمی و شهید شده بودند زیر آن آتش ایستاد و شروع به سخنرانی کرد: امشب شب عاشورا است، حفظ انقلاب و این منطقه خون می خواهد و اگر نتوانیم این منطقه را حفظ کنیم دشمن تا جاده اندیشمک -اهواز پیش خواهد رفت .

با این سخنان حماسی حاج حسین، موجب شد بچه های گردان حضرت علی اصغر (ع) هم مردانه جنگیدند . شهید اسکندرلو در حال رجزخوانی بود که گلوله ای گردن مبارکش را شکافت و به شهادت رسید. با رفتن حاج حسین کار گره خورد. حجم آتش و انبوه نیروهای دشمن موجب شد که از کنارهای جاده فکه بچه ها عقب رفته و از پهلو به دشمن بزنند. این عقب رفتن باعث شد بدن مطهر شهید اسکندرلو و شهدای گردانش و شهدای تخریب از جمله شهید سیدمهدی اعتصامی ده ها روز در منطقه درگیری بماند. تا اینکه خرداد ماه سال 65 که مصادف با ایام ولادت کریم اهل بیت امام حسن مجتبی (ع) بود این ابدان مطهر از خاک برداشته شد. اما سایه ای از بدن نازنین آنها روی زمین بود. حُرم گرما به قول بچه ها روغن بدن ها را کشیده بود. بدن شهید سید مهدی وقتی از روی زمین برداشته شد. موهای سر مهدی روی زمین ماند و بچه ها از محل شهادتش عکس گرفتند.

این عملیات با رمز «یاسیدالشهداء(ع)» در روز 13 اردیبهشت ماه سال 65 مصادف با 23 ماه شعبان آغاز شد. در این عملیات سردارانی مثل حاج حسین اسکندرلو فرمانده گردان حضرت علی اصغر (ع) و شهید حسنیان فرمانده گردان المهدی(ع) به شهادت رسیدند. در این عملیات شهید سید مهدی اعتصامی، سیدمجتبی زینال الحسینی، اصغر کاظمی، علی دهقان سانیچ، سعید منتظری از جمع همسنگران تخریبچی لشکر10س در باز گشایی معبر جهت رزمندگان به آسمان پرکشیدند.

پیکر مطهرشهدای عملیات که 20 روز درگرمای فکه برجای ماند

 

روایت حاج ابوالفضل مسجدی از این عملیات:

 

سال 65 عملیاتی در منطقه فکه در تپه سبز انجام شد که به دنبال عملیات متحرک عراق بود. عراق از فکه عبور کرد و نُه کیلومتر از مرز وارد خاک ما شد و ده‌ یازده کیلومتر از نقطه صفر مرزی پیشروی کرد و خط پدافندی تشکیل داد. فکه منطقه مهمی بود. در طول جنگ، هم برای ما هم عراق و بُعد تبلیغاتی‌اش بیشتر بود و هرکس فکه را داشت، برگ برنده را داشت. خطری که ما را تهدید می‌کرد، این بود که عراق ممکن بود بازهم پیشروی کند. نیروی زمینی سپاه مأموریتی را به لشکر 10 سیدالشهدا داد که عراق آمده در این منطقه و باید هرچه سریع‌تر عملیات کنید و دشمن را عقب بزنید. هر عملیاتی چند ماه زمان می‌خواهد تا نیروی اطلاعات عملیات، نیروهای تخریب، فرماندهان گرو‌هان‌ها و... کار خودشان را انجام دهند. ما نهایتاً 48 ساعت برای عملیات فرصت داشتیم! توی اردوگاه فرات، محل آموزش آبی‌ خاکی لشگر سیدالشهدا بودم؛ جایی که محل استقرار بسیاری از گردان‌ها، اعم از گردان زرهى، ناو تیپ فرات، گردان حضرت زینب(س) و گردان حضرت علی اصغر و... بود. پیک خبری را آورد برای حاج حسین اسکندرلو و گفت که هرچه سریع‌تر بیایید دفتر فرماندهی در دوکوهه. آمدیم آن‌جا و دیدیم فرماندهان دیگر گردان‌های لشکر هم آمدند. کارها تقسیم شد... کار فرمانده گردان‌ها و بچه‌های تخریب که مشخص شد، بچه‌های اطلاعات عملیات هرکدام تقسیم کار شدند و حاج علی فضلی در این جمعی که در اتاق فرماندهی بود، صحبت کرد. همه قبول داشتند عملیات عقلانی نیست. درست است که جنگ ما تکلیفی است، بحث دو ‌ دو تا چهارتا پیش می‌آمد و دچار مشکل می‌شدیم. سلاح‌ها و نیروهای ما نسبت به دشمن کار را پیش نمی‌برد. هم خود حاج علی فضلی و هم بسیاری از فرماندهان گردان‌ها، مخالف این عملیات بودند، از جمله خود شهید اسکندرلو می‌گفت من باید برایم عملیات جا بیفتد و بچه‌ها را به آن توجیه کنم و در این فرصت کم، ما نمی‌توانیم کاری انجام بدهیم. حاج علی فضلی گفت: این عملیات حیاتی است و باید انجام شود. بعد چراغ را خاموش کرد و گفت: هرکه می‌خواهد فردا وارد عملیات شود، دست روی قرآن بگذارد و بیعت کند. از محسن سوهانی شنیدم که گفت حاج حسین اسکندرلو، اولین کسی بود که در آن تاریکی بیعت کرد. حاج حسین اسکندرلو برگشت سر گردان؛ گردانی که همه رفته‌ بودند مرخصى. تعدادی زیادی از بچه‌های گردان، راه‌آهن بودند و منتظر بودند برگردند به شهرشان. از آن‌جا آمدند کنار رودخانه فرات و حاج حسین برای آنها صحبت ‌کرد و گفت هرکه می‌خواهد برود، برود و هرکه می‌خواهد بیاید، بماند. وقتی گفت هرکه می‌خواهد، برگردد، صدای گریه بچه‌ها بلند شد. بچه‌ها می‌گفتند ما اهل کوفه نیستیم و اگر در کربلای امام حسین(ع) نبودیم حالا هستیم. با ذوق و شوقی بسیار در اردوگاه فرات وارد چادرها شدند و تجهیزات گرفتند و زودتر از هر موقعی سوار اتوبوس شدند. اتوبوس‌ها به سمت فکه حرکت کردند. فرات که تا چند لحظه پیش غوغا می‌کرد، ناگهان سکوت عجیبی اردوگاه را فرا گرفت. با معاون حاج حسین ما جلوتر رفتیم جهت هماهنگی با دژبانی پل کرخه، چون می‌دانستیم ایراد گرفته و اجازه تردد به ما نمی‌دهند. بعد از عبور از پل کرخه وارد موقعیت الوارثین شدیم؛ جایی که گردان تخریب لشکر 10 سیدالشهدا آنجا بود. نماز مغرب و عشا و شام را آن‌جا بودیم. حدود ساعت یازده به نقطة رهایی رسیدیم (جایی که عملیات از آنجا آغاز می‌شود). ما هنوز نمی‌دانستیم موقعیت دشمن کجاست. محسن سوهانی به عنوان مسئول محور، دوتا از بچه‌های اطلاعات عملیات را با موتور و بی‌سیم فرستاد که موقعیت دشمن را شناسایی کنند. یکی از آن‌ها شهید شد و دیگری با بی‌سیم اطلاعاتی را داد. وارد منطقه شدیم و درگیری سختی بین ما و نیروهای عراقی به وجود آمد. ما شش گردان بودیم؛ گردان المهدی(عج) به فرماندهی شهید حسینیان، گردان حضرت زینب(ع)، گردانی به نام ناو تیپ فرات، به فرماندهی شهید ناصر رضایى، گردان حضرت علی‌اصغر(ع) به فرماندهی شهید اسکندرلو و گردان حضرت قمر بنی‌هاشم(ع). آن شب سه تیپ مکانیزه و مسلح در منطقه مستقر شدند و سه تیپ دیگر برای تعویض آمده بود. شش گردان بودیم در مقابل شش تیپ مسلط و مسلح در منطقه. زمین پر بود از مین‌های عراق و حجم آتش سنگین. تعداد زیادی از تانک‌های دشمن را منهدم کردیم. دشمن تصورش را هم نمی‌کرد. تلفات زیادی داد و این از کاربلدی فرماندهان ما بود؛ کار عملى، نه تئورى. مهمات ما کم شده بود و دشمن به خودش آمد. درگیری تن‌به‌تن شد و کار سخت شده بود. خبر آمد تعدادی از بچه‌های گردان المهدی(ع) به شهادت رسیدند. تعدادی از گردان قمر بنی‌هاشم(ع) و... خبر شهادت شهید حسینیان رسید. وقتی دشمن بر ما مسلط شد، کار سخت‌تر شد. بیشتر از نود نفر همان شب به شهادت رسیدند. جانشین حاج حسین اسکندرلو مجروح شد و به عقب آوردندش. شهید صالح‌یار از رفقای ما از ناحیه سینه مجروح شد. حاج حسین اسکندرلو، بچه‌هایی را که مانده بودند، جمع کرد و گفت بچه‌ها این‌جا دیگر سلاح کار نمی‌کند. امشب شب عاشوراست. هرکس می‌خواهد اباعبدالله را یاری کند، با من بیاد. امشب باید با خون مبارزه کنیم. امشب تکلیف این است. حاج حسین در مقابل دشمن ایستاد. رجز خواند و از خودش گفت. دشمن جهنمی از آتش درست کرده بود، ولی این چیزی از دلاوری فرماندهان ما و حاج حسین کم نمی‌کرد. این رجزخوانی حسین، به بچه‌ها روحیه داد. می‌گفت من فرزند خمینی‌ام. من سرباز خمینی‌ام، من سرباز حسین بن‌علی‌ام. بچه‌ها دور حاج حسین جمع شدند و او شروع کرد به سینه‌زدن؛ چون هیئتی بود و ولایتی بود. صدای «حسین حسین» و «یازهرا» توی دشت فکه بلند شد. رمل‌های فکه شاهد حماسه‌آفرینی بودند. یکی از بچه‌ها می‌گفت: حسین گفت: سینه‌ای که به استقبال گلوله‌های دشمن می‌رود، باید باز شود. دکمه‌های پیرهنش رآ باز کرد و گفت گلوله‌ها ببارید. اگر با ریختن خون من اسلام احیا می‌شود، پرچم اسلام استوار می‌شود، تیرها ببارید. واقعه کربلا در دشت فکه زنده شد. پیکر حاج حسین روی زمین افتاد. سکوت عجیبی همة فکه را گرفت. حتی دشمن هم سکوت کرد. همه رمل‌های فکه آمدند دور حسین و خاک فکه باارزش شد...

راوی:جعفرطهماسبی

برای شادی روح شهدا و امام شهدا صلوات

هدیه 26مادر شهید به تمام مادران+عکس

در سالروز میلاد حضرت زهرا(س) مهمان دل‌هایی شدیم که حرف‌هایی برای تمام زنان و مادران جهان اسلام دارند، حرف‌هایی پر رمز و راز؛ 26 مادری که نگاه‌هایی پر از اسرار و لبخندهایی پر از محبت دارند.
فارس نوشت: با همه خداحافظی کرده بود؛ آمده بود و می‌خواست با مادر هم خداحافظی کند و برود؛ نگران بود که چگونه با مادر خداحافظی کند؛ با التماس نگاه می‌کرد به چشم‌های مادر؛ کمی شوخی می‌کرد؛ لبخند می‌زد؛ مادر می‌دانست چه غوغایی در دل پسرش هست؛ نگاهی به در می‌کرد؛ دوستانش پشت در منتظر بودند تا او هم بیاید؛ بالاخره باید دل می‌کند و می‌رفت چون مال اینجا نبود؛ مادر را بغل کرد؛ دست‌هایش را بوسید؛ مثل همیشه لبخندی زد و به مادر گفت «نمی‌خواهی منو از زیر قرآن ردم کنی؟» مادر توی سینی که یک قرآن سبزرنگ و یک کاسه آب که گلبرگ‌های قرمز داخل آن کاسه چینی مثل یاقوت می‌درخشید، را آماده روی میز گذاشته بود؛ یک لحظه دلش ریخت که نکند مادر بگوید «زود برگرد». مادر سینی را روی یک دستش گرفت و به طرف در رفت تا او را راهی کند، قبل از اینکه پسرش را از زیر قرآن رد کند، دست دیگرش را روی صورت پسرش کشید؛ انگار آخرین بار بود که صورت پسرش را نوازش می‌کرد؛ لحظه به لحظه‌اش سخت بود و سخت بود و سخت...

مادر او را از زیر قرآن رد کرد و آخر سر به پسرش گفت «خداحافظ پسرم، سلام من رو به حضرت زهرا(س) برسون»...

خدیجه محمدی، مادر شهید «محمد بروجردی» است. همه او را مسیح کردستان می‌شناسند. این مادر شهید خیلی خوش‌صحبت و مهربان است؛ یک بار که به دیدنش رفته بودیم می‌گفت: بنده در روستای «دره‎گرگ» از توابع شهرستان بروجرد دوشادوش همسرم در زمین‌های کشاورزی کار می‌کردم؛ خداوند فرزندان خوبی به ما عطا کرد اما محمد بین فرزندانم تک بود.

مادر شهید محمد بروجردی

کبری افشردی بهروز مادر شهید «حسن باقری»، مغز متفکر دفاع مقدس است؛ او می‌گوید: شهید باقری معتقد بود مادر و زن در مظام آفرینش مقام معنوی بسیار والایی دارد و همیشه از من می‌خواست برایش دعا کنم. بهترین و گران‌ترین هدیه‌ای که شهید باقری به من داده، شهادتش در راه اسلام و دین است که موجب فخر من در دنیا و آخرت شد.

مادر شهید حسن باقری

ساره امامزاده مادر شهیدان «سید محمد، سید علی و سید محسن جهان‌آرا» است؛ وی سال‌ها بود که ‌از بیماری آلزایمر رنج می‌برد‌ و ‌در روزهای پایانی عمرش دچار مشکل قلبی و تنفسی نیز شده بود که شهریور سال گذشته به دیدار فرزندان شهیدش رفت و امسال روز مادر را در کنار همان‌هایی است که دلش را برده بودند.

مادر شهیدان جهان‌آرا

مادر شهید صیاد شیرازی همیشه مقتدر می‌ایستد و می‌گوید: مادران و زنان، در زندگی خدا را فراموش نکنید در پی دنیا نباشید و به فکر تربیت فرزندان باشید. من شش فرزند پسر داشتم ولی در میان پسرانم علی خیلی عزیز بود؛ از ویژگی‌های مهم «علی» عدالتش بود و از همین جهت او برای خواهران و برادرانش الگو محسوب می‌شود. شهید صیاد همیشه به من می‌گفت برایم دعا کن تا به شهادت برسم و من در پاسخ به او می‌گفتم خدمت تو به انقلاب اسلامی مانند شهادت است و او آنقدر مخلصانه خدمت کرد تا اینکه به آرزویش رسید.

مادر شهید صیاد شیرازی

سال گذشته بود که شهید «حسن تهرانی مقدم» برای مادرش آخرین هدیه روز مادر را گرفت و بعد از آن شهادتش و رفتن به دیدار برادر شهیدش هدیه سردار جهادگر به مادرش بود. این مادر بزرگوار می‌گوید: حاج حسن فقیرنواز بود و در میان فقرا دوستان بسیار زیادی داشت و با آنان رابطه عاطفی عمیقی داشت. فرزندم مؤمن و با تقوا بود و یاد ندارم که نماز صبح و نماز جمعه وی ترک شده باشد.

مادر شهید حسن تهرانی مقدم

ایشان مادر مهربان دو شهید است؛ «سید صاحب و سید مهدی محمدی». یکبار که به دیدنشان رفته بودیم، عکس‌های پیکرهای فرزندانش را برایمان آورد؛ اول این عکس‌ها را زیر چادرش پنهان کرده بود؛ وقتی از او خواستیم که به ما هم نشان بدهد، گفت «آخه، از دیدن این عکس‌ها ناراحت می‌شوید» بالاخره عکس‌ها را دیدم پیکر شهید سیدصاحب که نیمی از آن به دست مادر رسیده بود و شهید سیدمهدی که در مرصاد توسط منافقین به شهادت رسیده بود. و این عکس‌ها زیباترین عکس‌های دنیا برای این مادر بود...

مادر شهیدان سادات صاحب و مهدی محمدی

مادر شهید مفقودالاثر «عبدالمجید امیدی» 23 سال چشم انتظار بود؛ 23 سال با هر بارانی که بارید اشک ریخت و همان جا که فرزندش به نظاره باران می‌ایستاد به آسمان خیره می‌شد، 23 سال زیر باران دست به دعا بر می‌داشت تا عبدالمجید به بازگشت رضایت دهد اما صبر مادر تمام شد و عبدالمجید نیامد؛ اربعین سال 87 بود که عبدالمجید مادر را به مهمانی طلبید؛ و این‌گونه بود که مادر با انتظارها و سجده‌های طولانی زیر باران خداحافظی کرد و ترجیح داد خودش به دیدار فرزندش برود.

مادر شهید مفقود عبدالمجید امیدی

مهمان مادر شهیدان آقاجانلو؛ امیر، مجید و حبیب بودیم. حسنیه احتشام، شیر‌زنی از تبار خمینی(ره). ‌او می‌گفت «برای هیچ‌یک از پسرها گریه نکردم. حتی در تشییع یکی از شهیدان، فریاد زدم، صدام خیال خام دارد، خدا به من 6 پسر داده، همه آنها را فدا می‌کنم». این مادر شهید آرزو دارد به کربلا برود و عکس‌ فرزندان شهیدش را به امام حسین(ع) نشان دهد.

مادر شهیدان آقاجانلو

«ماه‌منظر عیوض محمدی» مادر شهیدان «حسین، محمدرضا و علی خانه‌عنقا» است، او می‌گوید «یکبار روز مادر خواب دیدم محمد با لباس سپاه آمده. یک کادو و یک شانه تخم مرغ دستش بود. به من داد و گفت روزت مبارک!».

مادر شهیدان خانه‌عنقا

در قطعه 26 سفره‌ای پهن است، این سفره 28 سال است که زائران را برای برداشتن تبرکی دعوت می‌کند. 28 سال است که از شهادت فرزند اولش می‌گذرد. مادر شهیدان «محمود و مسعود شیر محمدی» را می‌گویم؛ او هر صبح جمعه در کنار مزار دو شهیدش و به هنگام برگزاری دعای ندبه از صدها نفر با چای داغ و صبحانه پذیرایی می‌کند و از زمان شهادت فرزندانش حتی یک جمعه هم این برنامه را تعطیل نکرده است.

مادر شهید شیرمحمدی

مادر شهید «حسن پاکدامن»؛ چهل روز هم نیست که از میان ما رفته است و میزبان سفره فرزندش است؛ این مادر شهید، پنج‌شنبه‌ها به قطعه 27 می‌رفت‌، سماور نفتی‌اش را سر مزار حسن روشن می‌کرد و به زائران مزار شهدا چای و نان و پنیر می‌داد.

مادر شهید حسن پاکدامن

مرحومه «اشرف‌السادات مینونشان» مادر شهید محمدجوادتندگویان نخستین وزیر نفت انقلاب اسلامی؛ این مادر خیلی صبور بود؛ وقتی که پیکر فرزندش را بعد از یازده سال به کشور آوردند، به قدری با صبر و تحمل این دوران را گذراند که الگویی برای خانواده بود.

مادر شهید محمدجواد تندگویان

«حاجیه سیدتاج خانم» مادر شهدای روستای برار است؛ پیکر فرزندش «کرامت» را 22 روز بعد برایش هدیه آوردند. یعنی روز سوم عید سال 1366. خودش رفت داخل معراج شهدا بچه‌اش را شناسایی کرد. با گل و گلاب شست و بعد هم خودم داخل قبر گذاشت. او می‌گفت: الان هم با اینکه آن چالاکی سابق را ندارم، اما همچنان سربازی آماده در رکاب رهبر عزیز و جانبازمان هستم. از قول من به ایشان بگویید: آقا سید علی عزیز «اگر نفسی از سیده تاج خانم می‌آید، برای رهبر است، ما همه چیزمان فدای رهبر است.

مادر شهدای روستای برار

این مادر مهربان شهیدان مظفر است؛ برادران شهید «حسن، علی و رضا» مظفر هر سه در یک روز و در عملیات مرصاد به شهادت رسیده‌اند؛ پیکر این شهدای سرافراز را یکباره تقدیم به پدر و مادر کردند و مادر این سه شهید که خود نیز در دوران دفاع مقدس در جبهه‌ حضور داشته‌ با دست خود سه فرزندش را به خاک می‌سپارد.

مادر شهیدان مظفر

«کونیکو یامامورا» اصالتاً ژاپنی بوده و مادر شهید دفاع مقدس «محمد بابایی» است؛ محمد، فروردین سال 62. والفجر یک، در منطقه فکه به شهادت رسید.

مادر شهید محمد بابایی

شهید لبنانی «سید محمدحسن هاشم» از نیروهای حزب الله لبنان بود؛ شاید بارها پیش آمده بود که آرزو می‌کرد در زمان جنگ عراق و شاید دنیای کفر علیه ایران، به رزمندگان اسلام در جبهه‌ها بپیوندند.

هر وفت مادر نماز می‌خواند بر گوشه دامنش بوسه‌ای می‌زد و می‌گفت «مادر برای شهادتم دعا کن». مادر نمی‌دانست منظور محمدحسن چیست. هر بار که تنها فرزندش چنین درخواستی را می‌کرد، اشک بر گونه‌اش جاری ‌می‌شد و می‌‌گفت «آخر تو تنها فرزند من هستی؛ می‌خواهی مرا تنها بگذاری؟». گاهی مادر به او می‌گفت «حبیبی! ماذا ترید؟» محمدحسن پاسخ می‌داد «احب استشهاد فی سبیل الله».

مادر شهید لبنانی، سید محمدحسن هاشم

صدیقه سالاریان مادر شهید جهاد علمی «مصطفی احمدی‌روشن» است که علاقه زیادی به تنها پسرش دارد،؛ روزی که خبر شهادت دانشمند هسته‌ای منتشر شد، همه منتظر بودند تا ببینند مادر شهید چه حالی دارد؛ دوربین‌ها برای ثبت نخستین لحظات شنیدن این خبر به سمت مادر کشیده شدند؛ و مادر با استواری کامل در برابر این همه نگاه حیران و متعجب با صلابت گفت «مصطفی دیگری تربیت خواهم کرد» و اینگونه همه شیطنت‌ها و اندیشه‌های سخیف را به سخره گرفت.

 

پدر و مادر شهید مصطفی احمدی‌روشن

سکینه واعظی، 6 تن از فرزندانش را به اسلام هدیه داده است؛ کسانی در این کشور انقلاب کردند که از خانواده‌های مستضعف بوده‌اند و هدف آنها دنیا نبود، اما اکنون هدف بسیاری فقط دنیا شده است؛ خواهران عزیز دنیا می‌ماند و ما می‌رویم، مواظب باشیم که خون عزیزانمان را به دنیا نفروشیم. مصیبت ما در شهادت فرزندانمان سخت نبود، اما اکنون مصیبت ما بالاترین مصیبت‌هاست؛ چرا که برخی زنان ما با وضع بسیار بدی در کوچه‌ها و خیابان‌ها تردد می‌کنند. من تا مدت‌‌ها پس از شهادت فرزندانم در مبارزات انقلاب نمی‌دانستم آنها شهید شده‌اند و حتی اکنون هم نمی‌دانم که آیا واقعاً جسد آنها در قبرهایشان است، یا خیر، ما آنها را نمی‌بینیم اما شهیدان ما را می‌بینند، باید خودمان از خون شهیدانمان مراقبت کنیم.

مادر شهیدان جعفریان

مادر شهید «بهروز صبوری» را همه می‌شناسند؛ مادری که 29 سال است دلتنگ و بی‌تاب است؛ 29 سال است از ته دل نخندیده و شادی دیگر بدون بهروز برایش معنایی ندارد. گاهی در سومار، گاهی در قطعه 27 گلزار شهدا و گاهی چشم به جاده‌ها دوخته تا خبری از بهروزش بشوند حتی حاضر است یک تار موی او را برایش بیاورند؛ اما بهروز همیشه به صورت چین‌خورده و چشم‌های اشکبار مادر لبخند می‌زند و به او نوید روز وصال می‌دهد، وصالی در بهشت.

مادر شهید مفقود «بهروز صبوری»

مادر شهیدان «سید احمد و سید رضا میری» است؛ آقا رضا 20 ساله بود که در فکه شهید شد؛ احمد آقا هم در 18- 19 سالگی در شلمچه. مادر شهیدان می‌گوید: احمد که گفت می‌خواهم بروم جبهه، گفتم «مادر، فقط به فکر شهید شدن نباشید. اگه اینطور باشه انگار برای اسم و رسم شهید شدید که ارزش نداره! برای دفاع از دین و مملکت و مردم جبهه بروید».

مادر شهیدان میری

«ننه‌علی»  مادر شهید انقلاب اسلامی «قربانعلی رخشانی مهماندوست» که حدود 90 سال از خداوند عمر پربرکتی گرفته بود؛ او 17 سال از عمرش را در کلبه‌ای، همسایه تنها پسرش بود که در روزهای نخستین اسفند سال گذشته، انتظار دیدار پایان یافت و درکنار علی، آرام گرفت.

مادر شهید قربانعلی رخشانی مهماندوست؛ ننه علی

اسماعیل 18 سال داشت که در جمعه خونین 17 شهریور سال 57 هنگامی که همگی ما در راهپیمایی شرکت کرده بودیم جلوی چشمان مادرش به وسیله ایادی رژیم شاه تیرباران شد و به شهادت رسید. علی هم سال 62 در عملیات آزادسازی خرمشهر در منطقه شلمچه در قالب گردان قدر که 113 نفر بودند و در آن زمان در محضر رهبر معظم انقلاب حضور داشتند، در سن 23 سالگی به شهادت رسید و اکنون 28 سال که مفقود‌الاثر است و از آن 113 نفر تنها 5 نفر زنده هستند.

مادر شهیدان «اسماعیل و علی کریمی» که سال‌ها پیش میزبان رهبر معظم انقلاب بوده‌ است، می‌گوید: مقام معظم رهبری فرمودند «خوشابه حالا شما که مادر شهید هستید، من به شما مادرهای شهدا افتخار می‌کنم».

پدر و مادر شهیدان کریمی

پروین صناعتی، مادر شهیدان مفقود «محمدمهدی و حمیدرضا اسماعیلی» است؛ او سال‌هاست در انتظار آمدن فرزندانش چشم را به جاده‌های پر پیچ و خم روستای «کله» دوخته است؛ دو شهید گمنام به این مادر منتظر می‌دهند تا برایشان مادری کند و این گل‌های بی‌نشان تسلی‌بخش بی‌قراری‌هایش باشند؛ او سال‌هاست مادر شهیدان گمنام است.

مادر شهیدان مفقود اسماعیلی در حال تدفین شهید گمنام

جمیله فیاض منفرد، مادر شهیدان «حسن، حسین و محمد‌رضا خلخالی» است؛ او چهار دختر و سه پسر دارد که هر سه پسرانش شهید شده‌اند. حسین در 23 سالگی، محمدرضا در 16 سالگی و حسن 27 سالگی. او می‌گوید «حسین اینقدر در جنگ سینه خیز رفته بود که لباسش به شدت ساییده شده بود و با همان لباس هم به دیدن امام رفت. وقتی امام خمینی(ره) حسین را با این لباس دیدند، فرمودند: پسرم به اطرافیانت بگو که هر موقع شهید شدی این لباس را کفنت کنند».

مادر شهیدان خلخالی

اسماعیل ذاکری در سال 42 و خلیل ذاکری یک سال بعد از او در سال 43 به دنیا آمد؛ اسماعیل 26 آبان 62 در پنجوین شهید شد و خلیل هم یک شب بعد که برای دادن آموزش نظامی رفته بود، لبنان با اصابت یک ترکش به قلبش به شهادت رسید. فاطمه واعظی مادر این شهید است که پیکرهای هر دو فرزندش را در یک روز در آغوش گرفت.

مادر شهیدان ذاکری

و این مادر شهید که روزی شاهد خنده‌های کودکانه و بزرگ شدن نوجوانش بود، امروز پیشانی‌ فرزندش را بوسه‌باران می‌کند...

مادر شهید، زائر فرزندش

گروه ایثار و شهادت خبرگزاری فارس، با تقدیم تصاویر و سخنان گرانبها از مادران شهدا، میلاد حضرت فاطمه زهرا(س) و روز مادر را به تمامی این مادران و زنان مبارز جهان اسلام تبریک می‌گوید.

راز فریاد آیت‌الله بهجت(ره) هنگام سلام نماز


«تهران زندگی می‌کردم، کارم در زمینه کامپیوتر بود، روزی از تلویزیون یکی از نمازهایی را که آیت‌الله بهجت (ره) می‌خواندند را دیدم و لذت بردم.

تصمیم گرفتم به قم بروم و نماز جماعتم را به امامت آیت‌الله بهجت (ره) بخوانم، همین کار را هم کردم، به قم رفتم، دیدم بله همان نماز باشکوهی که در تلویزیون دیدم در قم اقامه می‌شود، نمازهای پشت آقا بسیار برایم شیرین و لذت بخش بود، برنامه‌ام را طوری تنظیم کردم که هر روز صبح بروم قم و نماز صبحم را به امامت آقای بهجت بخوانم و به تهران برگردم.

یک سال کارم همین شده بود، هر روز صبح می‌رفتم قم نماز می‌خواندم و برمی‌گشتم، در این زمان شیطان هم بیکار ننشسته بود، هر روز مرا وسوسه می‌کرد که چرا از کار و زندگی می‌زنی و به قم می‌روی؟ خوب همین نماز را در تهران بخوان و … .

کم کم نسبت به فریادهای آیت‌الله بهجت (ره) هنگام سلام دادن آخر نماز حساس شده بودم، آخه چرا آقا فریاد می‌کشه؟ چرا داد می‌زنه؟ چرا با درد سلام می‌ده؟ حساسیتم طوری شده بود که خودم قبل از سلام‌های آقا سلام می‌دادم.

به خودم گفتم من اگر نفهمم چرا آقا موقع سلام آخر نماز فریاد می‌کشه دیگه نمیام قم نماز بخونم، همون تهران می‌خونم، این هفته هفته آخرمه …

یک روز آومدم و رفتم دم درب منزل آقا، در زدم، گفتم باید بپرسم دلیل این فریادهای بلند چیه، رفتم دیدم آقا میهمان داشتند، گوشه اتاق نشستم و در افکار خودم غوطه‌ور شدم، تو ذهن خودم با آقا حرف می‌زدم، آقا اگر بهم نگی می‌رم هان! آقا دیگه نمیام پشتت نماز بخونم هان! تو همین افکار بودم که آیت‌الله بهجت انگار حرفامو شنیده باشه سر بلند کرد و به من خیره شد، به خودم لرزیدم، یعنی آقا فهمیده من چی می‌گفتم؟ من که تو دلم گفتم، بلند حرفی نزدم، چطور شنید؟

سرم را پایین انداختم و آرام از مجلس خارج شدم و به تهران برگشتم، در راه دائما با خودم می‌گفتم آقا چطور حرف‌های من را شنید؟ در همین افکار بودم تا اینکه شب شد و خوابیدم، در خواب دیدم پشت آیت‌الله بهجت (ره) ایستادم و در صف اول نماز می‌خوانم، متعجب شدم، در بیداری اصلا نمی‌توانستم به چند صف جلو برسم چه برسد به اینکه برم صف اول!

خوشحال بودم و پشت آقا نماز می‌خواندم، یک دفعه تعجب کردم، دیدم در جلوی آقا، روبروی محراب یک دربی باز است به یک باغ بزرگ و آباد، آخه این در رو کی باز کردند؟ اصلا قم چنین باغ بزرگی نداره، تعجب کردم، باغ سر سبز و پر از میوه‌ای بود، خدای من این باغ کجا بوده؟ در همین افکار بودم که به سلام آخر نماز رسیدیم، در انتهای نماز و هنگام سلام نماز درب باغ محکم بسته شد، یک لحظه از خواب پریدم.

یعنی من خواب بودم؟ آقا جواب سئوال من رو در خواب دادند، پس راز این فریاد بلند آقا هنگام سلام نماز درد دل کندن از آن باغ آباد و بازگشت به زمین خاکی بود؟ به دلیل این درد آقا فریاد می‌کشید، من جواب سئوالم رو گرفته بودم و پس از آن سه سال دیگر عاشقانه هر روز صبح برای نماز به قم می‌رفتم و سپس به تهران بازمی‌گشتم تا آقا رحلت کردند.»

این مطالب خاطرات یکی از نمازگزاران حضرت آیت‌الله العظمی بهجت (ره) بود که توسط پسر این مرجع تقلید فقید در مراسم سالگرد حضرت آیت‌الله بهجت (ره) در مسجد صاحب الزمان (عج) ورامین بازگو شد.

سرباز ارمنی که سقای مجروحان ایرانی شد


عراقی‌ها ما را در حیاط زندان مقابل گرما نشاندند. بچه‌ها از شدت تشنگی صبحانه نخوردند. یک مرتبه دیدم داوتیانس با یک پارچ آب آمد اما خودش آب نخورد.

 کتاب «پایی که جا ماند» روایت سید ناصر حسینی پور از روزهای سخت اسارت در زندان های مخفی عراق است.
 
بیان صریح خاطرات، نکات دقیق بواسطه یادداشت موارد در زندان و نصر روان و ویراستاری مناسب از این کتاب یک اثر ماندگار ساخته است.
 
«پایی که جا ماند» را سوره مهر منتشر کرده و خبرگزاری فارس به دلیل اهمیت این اثر سعی دارد بخشهای جذاب تر این کتاب را در قالب های کوتاه منتشر کند.
 
این قسمت هم یکی از مطالب جالب کتاب است:
 
شنبه 11 تیر 1367- بغداد - زندان الرشید
 
 
 
سومین روزم را در زندان الرشید سپری کردم . شب قبل زیاد تشنگی کشیدم، اما خیالم از بابت پایم راحت بود؛ کسی پایم را لگد نکرد. یک ترکش خورده بود پشت رانم و تا امروز متوجه‌اش نشده بودم. وقتی فشارش دادم چرک و عفونت بیرون زد.
 
 
 
ساعت حدود هشت صبح بود که بیرونمان بردند. تعدادی از اسرای مجروح بازداشتگاه کناری را آورده بودند قسمت ما. با بعضی از اسرایی که در منطقه‌ی طلائیه، جفیر و جزایر مجنون شمالی و جنوبی اسیرشده بودند، آشنا شدم. با این که بیشتر ارتشی‌ها در بازداشتگاه سمت راستی‌مان بودند، تعدادی از بچه‌های لشکر 92 زرهی که در منطقه‌ی کوشک و طلائیه اسیر شده بودند، در بازداشتگاه ما بودند. دژبان‌ها ابروهای یکی از اسرا را با آتش سیگار سوزانده بودند. جرمش فقط داشتن ریش بود!
 
 
 
*سرباز ارمنی پرستاریم را بر عهده گرفت
 
 
 
امروز صبح اسرای سالم تقسیم کار کردند. هر کس مسئولیت یکی از مجروحین را برعهده گرفت. از مجروحانی مثل من و یدالله زارعی که وضعیت‌مان وخیم‌تر از بقیه بود، دو نفر پرستاری می‌کرد. پرستارهای من عمو حسن و همان سرباز ارمنی بودند. سرباز ارمنی عاطفی و مسئولیت‌پذیر بود. دیشب تا صبح پرستارم بود. هر چند کاری از دستش برنمی‌آمد،‌همین که کنارم نشسته بود، برایم قوت قلب بود. صبح که اسرا را بیرون بردند، مرا از توالت بیرون کشید. مواظبم بود کسی به پایم نخورد.
 
 
 
*سرکیس داوتیانس! کسی که از روز اول مهرش به دلم نشست
 
 
 
از این که یک سرباز ارمنی در آن شرایط سخت پرستارم بود، حس خوبی داشتم.
 
در منطقه‌ کوشک و یا طلائیه اسیر شده بود. سرباز پیاده بود و در لشکر 92 زرهی خدمت می‌کرد. با همان نگاه اول مهرش به دلم نشست. نامش را پرسیدم، گفت: سرکیس داوتیانس هستم!‌
 
یکی، دو روز اول تلفظ نامش سخت بود اما روزهای بعد راحت‌تر نامش را تلفظ می‌کردم.
 
 
 
*روزی که از تشنگی صبحانه نخوردیم  
 
قبل از ظهر بود. عراقی‌ها سالم‌ها را در حیاط زندان مقابل گرما نشاندند. در حیاط داوتیانس کنارم بود. بچه‌ها از شدت تشنگی صبحانه نخوردند. عراقی‌ها می‌خواستند مثل روز قبل با تشنه نگه‌داشتن اذیت‌مان کنند. دژبان‌ها و بازجوی‌های عراقی از این که بچه‌ها فرماندهان خودشان را معرفی نکرده بودند، شرایط را برایمان سخت‌تر کردند.
 
 
 
* داوتیانس با یک پارچ آب آمد
 
 
 
قبل از ظهر بود که داوتیانس سراغ یکی از نگهبان‌های عراقی رفت. وقتی آمد یک پارچ آب دستش بود. از این که نگهبان عراقی به او آب داده بود، تعجب کردم، به او گفت: چطور شد بهت آب دادن؟
 
داوتیانس که در آن گرمای سوزان خودش تشنه بود، گفت: ازشون گرفتم. یه جوری بخورید به همه‌ مجروحین برسه!
 
 
 
*داوتیانس خودش آب نخورد
 
هر چند آب گرم بود، اما نعمتی بود که از تشنگی نجات‌مان داد. خود داوتیانس آب نمی‌خورد. آب که خوردم، بهش گفتم: داوتیانس! دژبان‌ها به کسی آبی نمی‌دن!
 
- بین نگهبان‌های عراقی یکی‌شون ارمنیه. هوای منو داره، اون بهم آب داد!
 
داوتیانس با محبت، فداکار و دلسوز بود. خودش پارچ آب را مقابل دهان مجروحین گرفت تا هر کدام چند قلپ بنوشند. نگهبان عراقی ارمنی برای داوتیانس احترام قائل بود. فکر می‌کنم به بقیه‌ی نگهبان‌ها سفارش داوتیانس را کرده بود. دیگر نگهبان‌های زندان به حرمت همکار ارمنی‌شان با داوتیانس کاری نداشتند. هر کسی غیر از او بود، عراقی‌ها اجازه نمی‌دادند با مجروحان آب برساند. روزهای بعد آزادی عمل داوتیانس کمتر شد. دیگر نمی‌توانست مثل روز قبل هوای ما را داشته باشد.
 
 
 
*تو که ارمنی هستی، چرا برای خمینی می‌جنگی؟
 
بعدازظهر عراقی‌ها آمدند سراغ داوتیانس و با او هم صحبت شدند. نگهبان ارمنی نیز همراهشان بود. درجه‌دار عراقی که از بقیه ارشدتر بود، به داوتیانس گفت: تو که ارمنی هستی، چرا برای خمینی می‌جنگی؟
 
- درسته که من ارمنی‌ام. اما ایرانی‌ام. سربازم و باید خدمت خودمو تو ارتش بگذرونم!
 
چهره‌های درجه‌دار و دیگر نگهبان درهم رفت، احساس کردم از صحبت‌های داوتیانس خوششان نیامد. دلشان می‌خواست در صحبت‌هایش اظهار پشیمانی کند و نسبت به ایران و امام پایبند نباشد. درجه‌دار عراقی که به خاطر سفارش همکار ارمنی‌اش با داوتیانس با ملایمت برخورد می‌کرد، ادامه داد:
 
- از خدمت فرار می‌کردی، می‌اومدی عراق، می‌دونی چقدر ارمنی تو عراق زندگی می‌کنن، ما عراقی‌ها با شما ارمنی‌ها کاری نداریم. بعد دستش را به طرف ما و دیگر اسرای ایرانی کشید و گفت: ما با اینا کار داریم؛ با پاسداران خمینی، اینا به دنبال نابودی عراقند. می‌خوان عراق رو فتح کنند. خمینی علاوه بر ایران می‌خواد رئیس جمهور عراق هم بشه. اینا دشمنان ما هستن، نه شما ارمنی‌ها!
 
 
 
*ارامنه‌ ایران از عراقی‌ها خاطره خوبی ندار
 
احساس می‌کردم داوتیانس تمایل نداشت با آن‌ها بحث کند، شاید می‌خواست به خاطر نگهبان ارمنی که به او لطف و محبت کرده بود، ساکت بماند. داوتیانس که انگار چیزی عذابش می‌داد، آهی کشید و خیلی کوتاه و خلاصه به درجه‌دار عراقی گفت: ارامنه‌ ایران از عراقی‌ها خاطره خوبی ندارن، شما در تبریز خانواده‌ی پانوسیان و هاروطونیان رو تو خواب کشتید، حتی یک نفرشون هم زنده نماند.

خنده زیبای شهید در قبر+عکس

زمانی که امام خمینی به نوکران پهلوی گفت «سربازان من هنوز در گهواره اند» محمد رضا کمتر از دو سال سن داشت. شب ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ ، یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ، محمد رضا در منطقه عملیاتی «والفجر۸»به شهادت رسید و فقط خدا می داند که چند روز بعد ، هنگام قرار گرفتن در قبر خویش ، این گونه لب به خنده باز کرد .

 

بسیجی شهید «محمد رضا حقیقی» بچه اهواز است .متولد ۱۴ آذر ۱۳۴۴٫ زمانی که امام خمینی به نوکران پهلوی گفت «سربازان من هنوز در گهواره اند» محمد رضا کمتر از دو سال سن داشت. شب ۲۱ بهمن ۱۳۶۴ ، یعنی در هفتمین سالگرد انقلاب اسلامی ، محمد رضا در منطقه عملیاتی «والفجر۸»به شهادت رسید و فقط خدا می داند که چند روز بعد ، هنگام قرار گرفتن در قبر خویش ، این گونه لب به خنده باز کرد . جالب است بدانید که برادر او یعنی «محمود رضا حقیقی» (متولد ۱۳۴۶) هم در عملیات کربلای ۴ به شهادت رسید ولی فرقش با برادر خود این بود که ۱۴ سال بر سر سفره حضرت فاطمه زهرا (صاوات الله علیها) نشست و بقایای پیکرش پس از تفحص ، در کنار مزار برادرش در گلزار شهدای اهواز به خاک امانت داده شده تا در روزی دیگر ، به یمن ظهور حجت حق (عج) از خاک برآیند و از سازندگان جهانی عاری از ظلم و پلیدی باشند.
وقتی صلوات مردمی که برای تشییع پیکر محمد رضا دیرینه ی حقیقی آمده بودند تمام شد ، پیکر شهید به آرامی از داخل تابوت درون قبر قرار داده شد. لحظاتی بعد محمد رضا آرام تر ازهمیشه درون قبر خوابیده بود. تا این لحظه همه چیز روال عادی خود را طی می کرد. اما هنوز فرازهای اول تلقین تمام نشده بود که عموی شهید فریاد زد: «الله اکبر! شهید می خندد!»
او که خم شده بود تا برای آخرین بار چهره ی پاک،آرام ونورانی محمد رضا را ببیند، متوجه شده بودکه لب های محمد رضا در حال تکان خوردن است و دو لب او که به هم قفل و کاملاً بسته شده بود ، درحال باز شدن و جدا شدن است و دندان های محمدرضا یکی پس از دیگری در حال نمایان و ظاهرشدن است.
عموی او می گفت: ابتدا خیال کردم لغزش حلقه های اشک در چشمان من است که باعث می شود لب های شهید را در حال حرکت ببینم، با آستین، اشک هایم را پاک کردم و متوجه شدم که اشتباه نکردم.
لب های او در حال باز شدن بود و گونه های او گل می انداخت.
پدرومادر شهید را خبر کردند.آن ها هم آمدند و به چهره ی پاک فرزند دلبندشان نگریستند. اشک شوق از دیدن چنین منظره ای به یک باره بار غم و رنج فراق محمدرضا را از دل آن ها بیرون آورد. مادرش فریاد زد: «بگذارید همه بیایند و این کرامت الهی را ببینند»
تمام کسانی که برای تشییع پیکر شهید به بهشت آباد اهواز آمده بودند، یکی پس از دیگری بالای قبر محمدرضا آمده و لبخند زیبای او را به چشم دیدند.
روی قبر را پوشاندند، درحالی که دیگر آن لب ها بسته نشد و تبسم شیرین و لب های باز شده ی شهید باقی بود.
دست نوشته ی شهید در دفترچه ی یادداشت:

روی بنما و وجود خودم از یاد ببر           خرمن سوختگان را گو همه باد ببر
روز مرگم نفسی وعده ی دیدار بده       وانگهم تا به لحد خرم و دلشاد ببر

این سخن شهید در خصوص تبسم لحظه ی تدفین است که پس از شهادت در خواب به مادر می گوید: مادرم! آن چه را که شما فکر می کنید در دنیا و آخرت بهتر از آن نیست، مشاهده کردم!
 
 
haghighi2.jpg
 
haghighi1.jpg

۱۰۰ جنایت بزرگ آمریکا در قرن بیستم

۱۰۰ جنایت بزرگ آمریکا در قرن بیستم

جنایات و وحشیگری‌های آمریکا در تاریخ معاصر جهان بر کسی پوشیده نیست و از گذشته تا به امروز هنوز هم شاهد اینگونه جنایات هستیم. در این مقاله به ۱۰۱ جنایت بزرگ و مهم آمریکا در سراسر جهان پزداخته شده است.

به گزارش فارس، جنایت‌های آمریکا مانند آفتابی است که هرگز غروب نمی‌کند. در این مقاله به 100 جنایت مهم و هولناک آمریکا در قرن گذشته پرداخته شده که در ادامه آمده است:

ادامه نوشته

عکس: امدادهای غیبی در نابودی نظامیان‌آمریکایی

عملیات پنجه عقاب یا عملیات طبس عملیاتی نظامی توسط نیروی دلتا برای آزادسازی آمریکایی‌های گروگان‌گرفته‌شده توسط دانشجویان پیرو خط امام در تهران بود. این عملیات نخستین تجربهٔ عملیاتی نیروی دلتا بود.

در پی ناکامی آمریکا در اعمال فشار سیاسی و اقتصادی برای آزادی گروگان‌های آمریکایی در تهران که در ماجرای تصرف سفارت آمریکا بازداشت شده بودند، کارتر رئیس جمهور آمریکا دستور انجام عملیات آزادسازی را صادر کرد.

در ۵ اردیبهشت ۱۳59(۲۴ آوریل ۱۹۸۰) هواپیماها و بالگردهای آمریکایی برای آزادی ۵۳ گروگان در تهران وارد فضای پروازی ایران شدند و سپس در منطقه ای دور افتاده در صحرای طبس بدون متوجه شدن نیروهای نظامی ایرانی فرود آمدند.

امّا وقوع طوفان شن در آن شب موجب برخورد هواپیماهای سی۱۳۰ و بالگرد‌های سیکورسکی شد و ۸ تن از نظامیان آمریکایی در این حادثه کشته شدند.

امام خميني (ره)، تهاجم آمريکا به ايران را جنايت و نقض حقوق بين المللي خواند و فرمودند : " آنها در طبس آمدند و گمان کردند که مي توانند نيرو پياده کنند و بيايند به بهانه خارج کردن گروگانها ، ايران را قبضه کنند . اما خداي تبارک و تعالي ، شنها و بادها را فرستاد و آنها را شکست داد . "

 

شهیدی که نحوه شهادتش را پیش‌بینی کرده بود

موقع بیرون رفتن از سوله، دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نام ومشخصاتش را نوشته. گفتم «حاجی، تابلو اعلانات درست کردی!» او خندید و گفت «می‌دانم که برویم جلو، برگشتی نداریم و همانجا می‌مانیم؛ بعدها که بچه‌ها آمدند برای برگرداندن جنازه‌هایمان از این اسامی، جنازه را شناسایی کنند» و همین هم شد.

 در حالی که واحدهای مهندسی دشمن به صورت متمرکز در احداث موانع و خاکریزهای با فاصله 500 متر از خط خودی در منطقه عملیاتی «کربلای 5» تلاش می‌کردند و 7 تا 10 خط پدافندی متوالی تشکیل داده بودند، طرح عملیاتی دیگری در منطقه شلمچه در دستور کار سپاه پاسداران قرار گرفت تا با اجرای عملیاتی محدود، خطوط منطقه تصرف شده در عملیات «کربلای 5» را اصلاح و حتی‌المقدور به کانال زوجی نزدیک کند.

در راستای این عملیات که در بامداد 18 فروردین 1366 با نام «کربلای 8» و با رمز مقدس «یا صاحب‌الزمان(عج)» آغاز شد، دو قرارگاه عملیاتی با نیرویی برابر 30 گردان از دو محور وارد عمل شدند و به رغم شکستن خطوط دشمن، نتوانستند موقعیت جدید را تثبیت کنند.

در این عملیات دشمن با نگرانی از پیشروی رزمندگان در شرق بصره با حداکثر توان شیمیایی و استفاده از عامل گاز سیانور و آتش توپخانه به همراه پاتک‌های سنگین، نیروهای ما را مجبور به عقب‌نشینی کرد.

در ایام بزرگداشت شهدای این عملیات، «محمدرضا فاضلی‌دوست» که مسئول مخابرات گردان شهادت لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) بوده است، در گفت‌وگو با خبرنگار فارس، خاطره‌ای از فرمانده شهید «علی اصغر ارسنجانی» را روایت کرد:

روز دوم عملیات «کربلای 8» حاج محمد اسماعیل کوثری به منطقه آمد؛ تمام فرمانده گردان‌ها در سوله فرماندهی به خط شدند که آخرین تحرکات، برنامه‌ها و نقشه‌ها مرور شود؛ شهید «علی‌اصغر ارسنجانی» فرمانده گردان میثم تمار از لشکر 27 محمد رسول‌الله (ص) هم بین فرماندهان بود.

موقع بیرون رفتن از سوله، دیدم شهید ارسنجانی روی دو تا جیب و پشت پیراهن و جیب شلوارش نوشته است «علی اصغر ارسنجانی، اعزامی از تهران».

به او گفتم «حاجی، تابلو اعلانات درست کردی!» او هم خندید و گفت «می‌دانم که برویم جلو، برگشتی نداریم و همانجا می‌مانیم؛ بعدها که بچه‌ها آمدند برای برگرداندن جنازه‌هایمان از این اسامی، جنازه را شناسایی کنند».

همین هم شد. شهید ارسنجانی و خیلی از دوستان همرزم ما در این عملیات به شهادت رسیدند؛ و وقتی مدت‌ها بعد بچه‌ها برای شناسایی و بازگرداندن پیکر شهدا به منطقه رفتند، پیکر شهید ارسنجانی را از روی همان نام و نشانی که روی لباسش نوشته بود، شناسایی کردند.